.... شاید هنوزم دیر نیست !
 

دیگر آن انسان خندان روی قبلا نیستم

فکر می کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم

فکر می کردم پس از تو زندگی خواهد گذشت

فکر میکردم ،ولی،دیدم که آهن نیستم

دوستت دارم، هنوزم، روی قولم مانده ام

کاش می شد بشکنم  آن را،ولی زن نیستم

دوستان از پشت می آیند و خنجر می زنند

حق من زخم است چون،با دوست ،دشمن نیستم

راضیم کردی که تنهایی برایم بهتر است

ظاهرا راضی شدم اما عمیقا نیستم

                   ***

خسته ام از روزها، اغوش وا کن ای خدا

باید امضا کرد جایی را؟ بیا... من نیستم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/17ساعت 2:5 PM  توسط سعید  | 

 

               مردي كه داده  بود  دلش  را تمام  شد                  

                 بالاي   دار  مصرع   بالا تما م  شد

                 فرصت نشد كه درد دلش  را غزل  شود              

                 شاعر شروع  نكرده خودش  را تمام شد

                مردي كه مي سرود ترا پا به پاي خويش      

                 در   آرزوي    ديدنت   اما  تمام     شد

                 تشييع شد  شبانه به  دست   ستاره ها       

                  زيبا  !  نيامدي   و تماشا   تمام     شد

                 گفتند   روز    بعد    همه   روزنامه ها:        

                 عاشق  ترين  مسافر   دنيا  تمام    شد

                 كم كم صداي شيون و فرياد مي رسيد        

                 يك هو سپيده سر زدو رويا تمام  شد »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/01/11ساعت 9:26 AM  توسط سعید  | 

 بهار مبارك

عید از راه آمد و انداخت یاد او مرا
سال نو پر کرد از آویشن و "آهو" مرا!


خانه ی دل را تکاندم، خانه ی دل را تکاند
من به دور انداختم بدخواه او را، او مرا

او نسیم نوبهار و من نهالی بی قرار
می کشد این سو مرا و می کشد آن سو مرا

کاش از راهی که رفته، بازگردد سوی من
مثل آن ایام بنشاند سر زانو مرا

کاش می دانست یک روحیم اما در دو تن
آن که دعوت کرد سوی جنگ رویارو مرا!

نیش خوردم از کسی که نوشدارو بوده است
عاقبت انداخت سال "مار" از زانو مرا

 

                                                      ع. بدیع

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/12/28ساعت 11:51 AM  توسط سعید  | 

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می‌شوم
مرده‌ام، دارم خوراکِ جانورها می‌شوم
بی‌خیال از رنجِ فریادم ترد‌ّد می‌کنند
باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می‌شوم
با زبان لالِ خود حس می‌کنم این روزها
هم‌نشین و هم‌کلامِ‌کور و کرها می‌شوم
هیچ‌کس دیگر کنارم نیست، می‌ترسم از این
این‌که دارم مثل مفقودالاثرها می‌شوم
...
عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای
می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم!

نجمه زارع

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/11/30ساعت 3:7 PM  توسط سعید  | 

تبريك به همه ي آبي اناري ها .

تبريك كسب عنوان بهترين بازيكن جهان توسط ليو مسي براي چهارمين سال پياپي و ركورد شكني هر روزش .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/10/21ساعت 12:2 PM  توسط سعید  | 

 

 دلم گرفته از این شهر لعنتی دیگر
 پرنده ای شو و دست مرا بگیر و بِبَر

 پرنده باش و گریزان ]کمی مواظب باش[
 که دست های خیانت نگیردت در بَر

 فرار کن  وَ از این شهر و مردمش بگریز
 فرار کن برو احمق !... برو... برو دیگر

 نه ! مثل اینکه تو پرواز رفته از یادت
 وَ یا تو هم شده ای مثل این جماعت خر

 که هِی به هر چه و هر جا... همیشه می خندند
 که هِی به هر چه و هر جا... همیشه عَر عَر عَر

 و کارشان فقط این خورد و خواب و بیگاری ست
 و جفتگیری و جفتک برای دفع خطر

 نه ! مثل اینکه تو هم مثل دیگران شده ای
 یکی شبیه همه شاید از همه بدتر


 قفس برای تو نان داشت من نفهمیدم
 و این حقیقت محض است- تلخ و درد آور

 قفس همیشه درش باز بود اما تو
 به فکر نان قفس بوده ای نه رنج سفر


 زمین به دور سرش چرخ چرخ می چرخد
 زمین به دور سرش... خورد بر زمین با سر


 کلاغ مثل همیشه به خانه اش نرسید
 کلاغ مثل همیشه... کلاغ پر  پر  پر

شعری دیگر از مهدی علیمردان عزیز

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/25ساعت 9:32 AM  توسط سعید  | 

 

آخرین سنگر سکوتِ
حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیری
این پرنده مردنی نیست
آخرین سنگر سکوتِ
خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی
این برادری تنی نیست
موج دستای من و تو
دست دریارو گرفته
عکس تو با سرمه ي خون
چشم دنیارو گرفته
ماکه از آوار و ترکش
همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من
ما تقاص چی رو میدیم
آخرین سنگر سکوتِ
حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیری
این پرنده مردنی نیست
آخرین سنگر سکوتِ
خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی
این برادری تنی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/08/21ساعت 1:41 PM  توسط سعید  | 

این روزا هیچ چیز مثل قدیما نیست . یکی از این چیزا تابستونه . قدیما - یادش بخیر – ما بچه های کوچه جمع میشدیم – یه  گردان بودیم - 4 تا تیم فوتبال راه مینداختیم ، 5 ساعت دنبال یه توپ می دویدیم. بعضی وقتا می رفتیم مسابقه با کوچه پشتی . مسابقه سر نوشابه شیشه ای مشکی کوکاکولا از مغازه آقا مهدی . همیشه وسط بازی زری خانم آبو باز می کرد وسط کوچه . ولی ما پر رو تر از این حرفا بودیم . توپمون می افتاد خونه آقای فتحی یه چاقو میکرد توش . شبا جمع میشدیم تبارک . هفت سنگ . اوه چه حالی میداد . تیله بازی عکس بازی . میرفتیم آتیش روشن میکردیم یکی سیب زمینی می آورد یکی گوجه  یکی ... یادش بخیر .

اما حالا ؛ ...  دیروز میگم ، امیر حسین چند سالته؟  میگه 6 سال . میگم از کجا میای ؟ میگه کلاس زبان !!! آخه بچه فارسی بلد نیست می فرستنش کلاس زبان پزشو بدن . بچه ها همه فوکل کرواتی شدن. به جای کوچه میرن باشگاه فوتبال  بازی می کنن . میرن کلاس موسیقی و نقاشی . به جای اینکه بیان تو کوچه بزنن تو سر و کله هم میشینن پشت کامپیوتر بازی می کنن.

به کجا داریم میریم ؟ هیچ چی مثل قدیما نیست !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/05/10ساعت 12:37 PM  توسط سعید  | 

 

تبریک قهرمانی بچه های لاماسیا

ژاوی   اینیستا    فابرگاس

بوسکتس    پیکه

پدرو     آلبا     والدس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/04/12ساعت 11:56 AM  توسط سعید  | 

۱ - من ورق را با دلم بُر می زنم !!!

تو این هفته   دوباره احساساتم قلیان کرده بود میخواستم کلی دری بری بنویسم . ولی خوب که فکر کردم دیدم چه فایده ؟!!! و سپس ننوشتم .  

الف -  غربت من هر چی که هست ......        ب -  ...  تو اوج غربت بـمــِ ری

 

۲ - در هر صورت ، بازنده ای !!!

تا حالا فکر کردید که یه تصمیم رو چه بگیرید چه نگیرید چه هر طوری بگیرید به هر حال بازنده اید . ولش کن ،  بعدا" بیشتر توضیح میدم .

 

۳ - تناقض تا چه حد آخه !

 من تو کار این علما  موندم . از یه طرف میگن "تحکیم بنیان خانواده" و اینکه زن و مرد  برای آرامش هم آفریده شدند !!!

از یه طرف میگن شب جمعه برید دعای کمیل و صبح جمعه برید دعای ندبه .

تا حالا یکی پا نشده بگه آخه کسی که تا ۲ شب کمیل میخونه و از ۶ صبحم میره ندبه پس کی وقت میکنه که ... تناقض تا چه حد آخه .

البته راه داره . یا جمعه ها رو جابجا کنن . یا دعاها رو جابجا کنن . یا تعطیلات رو جابجا کنن . یا به تعطیلات اضافه کنن . یا کلا" بی خیال تحکیم بنیان خانواده بشن !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/16ساعت 10:34 AM  توسط سعید  | 

 

ای اصغر فرهادی، ای اسکار برده!
اسکار را از دست استکبار برده

انواع حیوانات را از دم ربوده
خرس و پلنگ و مرغ ماهیخوار برده

در نوع خود ریشت شیک و بی‌نظیر است
ریش تو گوی سبقت از «ستار» برده

کار تو روی پرده از خیل مریدان
دل برده و سر برده و دستار برده

هم اعتبار و آبرو، هم عرض و هم رو
از کارگردان‌های بی‌مقدار برده

ای آن‌که با بازیگران ناشناست
حیثیت از «افشار» و از «گلزار» برده

همشهریان من هنرمندند کلاً
یک خرس هم انگار «آتشکار» برده!

در شهر می‌گفتند: «اصغر؟ نه نبرده...»
اما ولی... اعلام کرد اخبار برده!

این بود صبحی متن پیغام " سلحشور"
بیدار شو " مسعود " لاکردار برده !

راه تو می‌فهمیم خیلی سخت بوده
کار تو می‌دانیم کلی کار برده

" سیمین " تو دیگر خر نشو برگرد خانه
حالا که اصغر نصف شب اسکار برده

برگرد تهران، خاک و خل ما را گرفته
آیینه دیدار را زنگار برده...

                                                                                                سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 1:52 PM  توسط سعید  | 

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند

عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند

شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند

زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو عکس یادگاری می دهند

عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 9:25 AM  توسط سعید  | 

هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم به خودش هم دروغ بگه ! حرصم در میاد وقتی می بینم گزارشگر تلویزیون با هزار به به و چه چه از دستاوردهای بعد از انقلاب صحبت می کنه . از این که یه سری آدم کم خرد میان جلو دوربین تلویزیون و میگن ما خیلی راضی هستیم . ما 40 سال پیش آب و گاز و موبایل نداشتیم ولی حالا داریم . این مسخره ترین حرفه ! مثل اینه که یه نفر بگه من از ماشینم خیلی راضیم چون در داره ! یا از خونمون خیلی راضیم چون دستشویی داره ! نمیفهمه که اینا الزاماته نه امکانات .

حرصم در میاد وقتی خبرنگار تلویزیون ما رو هالو فرض کرده . وقتی میگه شما جدول خاموشی یادتان هست ؟

وقتی میگن توآمریکا برف جان 13 نفر را گرفت ولی خودشون آرزوی بارون دارن.

وقتی میگن بحران اقتصادی در اروپا ! ولی اقتصاد کشور خودشون رو یادشون رفته که مثل توپ پنچر می مونه ، هر جاش پا بذاری میره داخل .

کلاً از همه چیز حرصم در میاد . قابل شمردن نیست . از خودم بیشتر از همه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/01ساعت 10:31 AM  توسط سعید  | 

دیروز رفتم تو سایت دانشگاه نمره هامو ببینم که وقتی دو تاشو  دیدم خشکم زد . درسایی رو که مطمئنی ۱۹ یا ۲۰ میشی شده باشی ۱۵ . چه حسی پیدا می کنی؟  

ناخودآگاه یاد یه جمله افتادم مدل  ۲۰۰۵ .

"حتی در ایمن ترین معابر هم شک به سقوط را پاس بدار"

حالم از این جمله بهم میخوره . اونوقتاشم بهم میخورد . بعدنش هم بهم میخورد .

--------------------------------------------------------------------------------------------

تاریخ مرگ و ماتم است
تقوم کهنه روی میز
هر برگ آن را پاره کن
میانه شعله ها بریز
باید قلم گرفت به دست
تقویم تازه ای نوشت ، باید تن نداد و رفت
به جستجوی سرنوشت

تا کی به فکر معجزه
در انتظار حادثه
سوار سرنوشت تویی
پشت غبار حادثه
تا کی به ظلمت گم شدن
جادو شدن ، زانو زدن
خدا ندارد احتیاج
به نذر تو ، نیاز من

باید جهان را تازه دید
رفت و به فرداها رسید
برای یک آغاز نو
نباید انتظار کشید
به اعتماد دست هم
باید گرفت از نو قلم
دوباره خط زد و نوشت
از ابتدا قدم قدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/13ساعت 9:50 AM  توسط سعید  | 

 

فرقی نمیکنه بچه کجا باشی ؟ اراک،تهران،اصفهان،ساری ...

وقتی جرات نداری خودتو معرفی کنی ، -بوق- اظهار نظر میکنی!

 

اساتید اقتصاد همیشه میگفتند تورم سه گونه است . تک رقمی ، دو رقمی و افسار گسیخته .

من همیشه فکر می کردم مگه میشه وضع اقتصاد یک کشور اینقدر بد باشه که در عرض یک سال قیمت اجناس دو برابر بشه ؟!!!

خوب ، خدا رو شکر می کنم که تو مملکتی زندگی می کنم که می تونم دو برابر شدن قیمتها رو تنها ظرف چند روز ببینم و حتی لازم نیست یک سال منتظر بمونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 2:6 PM  توسط سعید  | 

شب است و باز چراغِ اتاق می‌سوزد
دلم در آتش آن اتّفاق می‌سوزد
در این یکی دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگی‌ام کاملاً عوض شده است
صدای کوچه و بازار را نمی‌شنوم
و مدتی‌ست که اخبار را نمی‌شنوم
اتاق پر شده از بوی لاله‌عباسی
من و دومرتبه تصمیم‌های احساسی
اتاق، محفظه‌ی کوچک قرنطینه
کنار پنجره... بیمار... صبحِ آدینه
کنار پنجره بودم که آسمان لرزید
دو قلب کوچک همزاد همزمان لرزید
نگاه‌های شما یک نگاه عادی نیست
و گفته‌اید که عاشق‌شدن ارادی نیست
چه ناگهانی و ناباورانه آن شب سرد
تب تکلّف تقدیر زیر و رویم کرد
تو حُسنِ مطلع رنجیدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنیای کودکانه‌ی من
من و دوراهی و بیراهه‌ها و زوزه‌ی باد
و مانده‌ام که جواب تو را چه باید داد
شب است و باز چراغ اتاق می‌سوزد
به ماه یک نفر انگار چشم می‌دوزد
چگونه می‌گذرند این مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خمیازه پشت خمیازه
هوای ابری و اندوهِ باید و شاید
هنوز پنجره باز است و باد می‌آید
چه‌قدر خسته‌ام از فکرهای دیرینه
به خواب می‌روم این‌جا کنار شومینه
چراغ خانه‌ی ما نیمه‌روشن است انگار
و خواب‌های تو درباره‌ی من است انگار
چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نیست
هنوز آخر این این اتفاق روشن نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/03ساعت 1:47 PM  توسط سعید  | 

خسته شدیم از بس این چند سال از برد بارسا برابر رئال حرف زدیم . دیگه شده مسخره بازی . بارسا میره تو مادرید رئال رو می بره و ... دیگه حال نمیده . جذابیتی نداره . آبیدال تو کل عمرش گل نزده حالا میاد به رئال گل میزنه !!! به امید روزی که رئال بتونه حریف چالش برانگیزی برا بارسا باشه .

بارسا ۲                  رئال ۱

پویول - آبیدال

بازی برگشت

بارسا ۲                  رئال ۲

پدرو - دنی آلوز

صعود با نتیجه ی ۴ بر ۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 8:58 AM  توسط سعید  | 

این روزها چیزی قشنگ تر  از موفقیت بارسا و بچه هاش وجود نداره.

کسب بهترین بازیکن جهان برای سومین بار پیاپی توسط مسی ، بهترین بازیساز دنیا توسط ژاوی و بهترین مربی دنیا توسط پپ گواردیولا چیزی نیست که جدید باشه .

ولی من باز هم تبریک میگم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/20ساعت 1:45 PM  توسط سعید  | 

بی خیال اشکایی که بی هوا روگونه هام می ریزه

قلبی که از همه خاطره هات لبریزه

دلی که می خواد بمونه ، تنی که باید بره

حرفی که تو دلمه ، اما ندونی بهتره !

 

بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیال قلبی که این همه تنها مونده

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

 

مثل تنهایی می مونه با تو همسفر شدن

توی شهر عاشقی بیخودی در به در شدن

حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت

اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 12:10 PM  توسط سعید  | 

دیگه خسته شدیم از بس از پیروزی بارسلونا برابر ریال نوشتیم .

ولی چه کنیم که حال نداریم مطلب بهتری بنویسیم .

 عکسم حال نداریم براش بذاریم . برید خودتون تو سایت بگردید پیدا کنید .

بارسا ۳    ریال ۱

الکسیس سانچز ، ژاوی ، سسک فابرگاس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 12:19 PM  توسط سعید  | 

من قبل از آنكه بميرم

يك شاعر بودم كه

در يك اتاق

با يك پنجره زندگي مي كرد

نه ... !

فکر میکردم که یک شاعرم که با یک پنجره زندگی ...

نه ... !

هيچ پنجره اي در كار نبود

نه ... !

من قبل از اینکه بمیرم شرایط عوض شده بود

کسی برای باران ،  برای باد و گیسو شعر نمی گفت

سوژه ها سیاه شده بودند !

من قبل از اینکه بمیرم

نه ... !

من نمرده بودم

کارگردان وارد شد

صحنه عوض شد

سناریو عوض شد

نقش مقابل من از تو گرفته شد و به او داده شد

من زنده ماندم

 ولی

تو دیگر نقش اول نبودی !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/25ساعت 7:44 AM  توسط سعید  | 

 تاریکی ام ! شبیه شبی که سحر نداشت

تنهایی ام ! شبیه کلاغی که پر نداشت

تلخم ! شبیه دورترین قهوه خانه ای

که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت

دلتنگِ شعرهای به قصابخانه ام

اخموی چشم هات که از من خبر نداشت

دلگیر ِ دوستانِ ریاکار ِجانی ام

فحاش آن تنی که لیاقت به سر نداشت

دلخسته از کثافت این شهر لعنتی

از خانه ای از آهن و آهن که در نداشت

از عقل و علم و منطق وحشی ِ زخم ها

این جنگجو ی خسته به جز خود سپر نداشت

می خواست که فرار کند این درخت پیر

افسوس عزم داشت و دست ِ تبر نداشت

سر را سپرد عشق به سامان ِ نیستی

دل را گذاشت بین دوراهی و برنداشت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/17ساعت 1:33 PM  توسط سعید  | 

 

- میگه فکر می کنم ذهنت خیلی آشفته است . باریکلا باید جایزه ی نمیدونم چی چیه  نوبل رو بهت بدن. آخه مرد حسابی ( گفتم مرد که حالت گرفته بشه ) اینو که بقال سر کوچمونم فهمیده . یه چیز جدید بگو . (حتی حواس پرتی من مضحک است که - دیروز کفش لنگه به لنگه خریده ام ) به هر حال فکر کنم تو از من بیکار تری .

- کل قسمت خانمها خالیه اومده نشسته رو صندلی آقایون و به روی خودشم نمیاره .

من برا خودم نمیگم ، اما دیگه اینا خیلی پر رو شدند. دوستم میگه تو هنوز فکرات مال عصر حجره ! ولی کوره ببینه پیرمرده داره از کمر درد و پا درد میمیره . نمیفهمه اگه خودش بره عقب خشتکشو پاپیون میکنن براش. اون یکی صندلی هم که انگار لژ خانوادگیه . دست به گردن هم شدند انگار که ...

- ۶ ساعت وقتمو گذاشتم یه تحقیق پیدا کنم برا درس فلان ، ایمیل کردم برا استاد . میگه همین؟لابد خیلی هم زحمت کشیدی ؟ آخه یکی نیست بگه مگه تو چی یاد دادی که من جواب بدم ؟؟؟

- پیام شخصی داده که تو ترسویی . میدونی، مشکل تو اینه که اعتماد به نفس نداری . خوب اگه مردی خودتو معرفی کن تا بهت بگم آقای دلیر.

- هر وقت سرشو از پنجره میاره بیرون عاشق میشه . کلا" سه شنبه ها عاشق یکی هست و پنجشنبه ها عاشق یکی دیگه . یکی نیست بهش بگه مردک این دیگه چه مسخره بازی ایه . مگه کارونسراست که هی آدم میاد و میره . یه ذره رگ و چربیه . این همه آدم رو چی جوری توش جا میدی ؟ تازه مدعیه که خیلی هم پایبنده و ... آی بترکی هی .

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/07ساعت 2:2 PM  توسط سعید  | 

 

روحم میخواهد برود...یه گوشه بنشیند..پشتش را کند به دنیا...پاهایش را بغل کند و...بلند بلند بگوید...من دیگر بازی نمیکنم...

اسکار حق توست....تو مرا خوب فیلم کرده بودی...!!!

حس ميکنم بايد کارگردان مي شدم.....هرکسي به من ميرسد بازيگر است.....!

 گاهي با دويدن براي رسيدن به کسي ، دگر نفسي براي ماندن در کنار او باقي نخواهد ماند

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم....تمبر و پاکت هم هست...و یک عالمه حرف...کاش کسی جایی منتظرم بود

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست .......این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!...رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی...در جیغ جیغ گردش خفاش های پست...رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی...دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست...دارم یواش یواش که از هوش می ... روم...پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست...هی دست دست می کنی و من که مرده ام...آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست...من از...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک !...مادر یواش آمد و پهلوی من نشست !...« با احتیاط حمل شود چون شکستنی است »...یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/03ساعت 2:9 PM  توسط سعید  | 

 

مهم نیست کجا باشی...خونه....سر کار....کوه و بیابون.....حتی سینه قبرستون...حتی مهم نیست مشغول چه کاری باشی...دلتنگی لعنتی ، عصر جمعه پیدات میکنه....!

فلاسفه خيلي حرفها زدند.....اما منطق هيچ کدامشان به پاي منطق تو درباره ي عشق نرسيد....رفتي و گفتي همينه که هست....!

انگار که سالهاست رفته اي....از تابستان بگو از بهاري که رفتي...تا من هم از زمستاني برايت بگويم.....که نشست بر موهايم و نرفت.....!

بعد از جداییمان هر دو به یک احساس رسیدیم...تو به فراغت...من به فراقت

ساکت که بمانی...میرود...به حساب جواب نداشتنت...عمرا بفهمند..که جان میکنی...تا احترامشان را...نگه داری...!

لبخند که مي‌زني من....عين هالوها.....زل مي‌زنم به دست‌هایت....به ساعت مچي طلايي‌ات....به آستين پيراهن ا‌ت....تا فرو نروم در زمين....!

مرا ببخش اگر به تو پیله کرده ام........قدری تحمل کن پروانه میشوم....می روم.....!

اهل حال نیستم.....از ماضی بعید می آیم.....!

زود بود...ولی...دعایت مستجاب شد مادربزرگ...پیر شدم

یه عمر روی "خوشحالی بعد از گل" تمرین کردیم بدون اینکه حتی یه دونه "شوت به سمت چارچوب" تو کارناممون باشه...

*فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است.....کافیست دلت....گیــــــــر​ باشد....!

شگفتا...ردپای دزد دهکده ما بر روی برف...چقدر شبیه چکمه های کد خداست(هفته اختلاس مبارک)

معني حرف هايت را حتي نمي فهمند.....آن وقت مي خواهند سکوت ات را معنا کنند.....!

فکر میکردم تو همدردی...ولی نه..تو هم ، دردی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/25ساعت 12:14 PM  توسط سعید  | 

 

فکر می کنم جوونیم تموم شده. فکر میکنم ۷-۸ ساله که دیگه جوون نیستم. از بیست سالگی که مجبور شدم یکی یکی مرگ عزیزامو ببینم و هر سال فقدان یکیشونو تجربه کنم و سر دعای عید نوروز به این فکر کنم که امسال نوبت کیه و همون جا دعا کنم که نوبت خودم باشه ، جوونیم نابود شد ، جوونیم رفت .

گاهی دلم میخواد همه فراموشم کنند. گاهی دلم میخواد از خاطره ی عالم و آدم پاک بشم. گاهی دلم میخواد هیچ کس رو نبینم . گاهی دلم میخواد هیچ کس منو نبینه . گاهی دلم میخواد صدای کسی رو نشنوم . گاهی دلم میخواد غریبه باشم .غریبه ی غریبه . گاهی دلم میخواد توی یک جزیره که هیچ موجود زنده ای داخلش نفس نمیکشه باشم فقط با یک خودکار و یک دفتر. گاهی دلم میخواد من باشم و من . من باشم و هیچ کس. گاهی که از نفس بقیه خسته میشم ، صدای دیگران گوشت تنمو میریزه ، نگاه دیگران قورتم میده ، فکر دیگران آزارم میده . گاهی که احساس می کنم  اول نیستم.

                                                                    گاهی ، ... گاهی ... ، گاهی ...،

                                                                              دلم میخواد ب م ی ر م

عقاب تیز پر دشت های استغنا          اسیر پنجه ی تقدیر میشود گاهی !

 

باور کن آسمان همه جا فرق می کند

باران شهر ما و شما فرق می کند

احوال یک قناری محصور در قفس

با حال باز های رها فرق می کند

این دغدغه همیشه مرا زجر می دهد

این دغدغه که ( آه چرا فرق می کند؟)

هر کس برای قسمت خود آفریده شد

با حکمتی که نزد خدا فرق می کند

دیگر دلم برای عدالت نمی تپد

زیرا برای شاه و گدا فرق می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/06ساعت 2:0 PM  توسط سعید  | 

 

زخمی تر از هميشه از درد دل سپردن
سرخورده بودم از عشق در انتظار مردن



 

      خوب ديروز و هنوز         طرحی از من بر صليب                روي تن پوشت بدوز
     وقت عريانئ عشق          با همين طرح حقير                   در حريق تن بسوز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/03ساعت 1:16 PM  توسط سعید  | 

ضمن تبریک برای توپ طلای مسی که دیگه برای ما بصورت عادت درآمده !!!

کسب چهارمین جام فصل(سوپرکاپ اروپا) توسط پادشاه فوتبال جهان - بارسلونا - را تبریک میگم.

بارسلونا ۲                   ۰ پورتو

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/05ساعت 9:31 AM  توسط سعید  | 

تبریک اولین قهرمانی فصل ۲۰۱۱-۲۰۱۲ به تمام عاشقای آبی و اناری

بارسا ۳                     رئال ۲

تیمی که سوپر مسی رو داره ، مهندس ژاوی رو داره ، اینیستای کبیر رو داره ، سسک بزرگ رو داره

آیا شکست پذیر است ؟

بهترین دروازه بان جهان رفت و برگشت ۵ تا گل خورد یکی از یکی قشنگ تر.

من نمیدونم پس کی این ریال میخواد جلوی بارسای کبیر قامت راست کنه ؟!!! آیا به عمر کوتاه ما وصال میده ؟!؟

و باز هم خشونت . و باز هم عقده ی مورینیو .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/27ساعت 10:14 AM  توسط سعید  | 

 

چه ساده ام که به عشقت هنوز پابندم

به روزگار خودم جای گریه می خندم

چه ساده ام که پس از این هزار و چندین سال

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم

که می رسیّ و برای همیشه می مانی

و می دهی به نفس های خسته ام جانی

به انتهای خودم می رسم به این بن بست

همیشه قصه ی بی سرپناهی ام این است

همیشه آخر هر اتفاق می بازم

برنده باشی اگر،من به باخت می نازم

...

نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی

تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟

پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز

تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟

نشسته زیر پرت آسمان...چه خوشبختی

همیشه دور و برت آسمان...چه خوشبختی

تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟

تو ای پرنده ی پر شور و شر...چه می دانی؟

دوباره سادگی ام کار می دهد دستم

نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم!

اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم

هنوز هم که هنوز است حین هر باران

تو را برای نفس هام آرزومندم

تو سهم عاشقی ام...  نه ،نبوده ای هرگز

به روزگار خودم جای گریه می خندم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/04ساعت 12:12 PM  توسط سعید  |